مدتی پیش به طرز مهلکی همهی آدمها رو از خودم طرد کردم. از دوست چندین سالهام تا آشنای چند روزه... از هر چیزی که رنگ دوستی داشت جدا شدم. هیچی برام مهم نبود. هیچکس رو نمیخواستم. خسته شده بودم. میخواس
فردا از شهر کوچکِ غمزدهام میروم و با خاطرات هفده سالهام خداحافظی میکنم. البته اسمش را نمیتوانم به تمامی خاطره بدانم؛ چرا که خاطره عموماً رویدادی تصویری و ذهنی ست؛ خواه تلخ و خواه شیرین؛ شاید بهتر
درگیری و مشغلههای فکری باعث میشه بخوام خیلی خیلی تنهاتر باشم. اصلا تنهایی سرعت انتقال فکریمو بهتر میکنه حالا نمیدونم بقیه هم اینطورین یا نه. مدتهاست از خیلیها بیخبرم. گاهی دلتنگ میشم و بعضی ش
صدای شب را میشنوم و رقیق میشوم از جریانِ زندگی. بوی خانه را استشمام میکنم و هُرمِ حضور خانواده را در آغوشم جای میدهم. حالا سبکتر از پیش خودم را به تاریکی میرسانم و در سرمای سکوت به آرامی به خواب
چهرهی مرگ مرا نمیترساند اما بسیار مرا دلتنگ میکند. مرگ را در بودنها و داشتنهایم میبینم و برای تمام شدن و نبودنشان سوگواری میکنم. درست پایان هر روز، به وقتِ تاریکی؛ وقتی چهرهام را واضحتر می